داشتم به تصوری که از آیندم دارم فکر میکردم به همه اون چیزی که قراره باشم و داشته باشم. به همه دلخوشی ها و آرزوهایی که قراره محقق بشن تا چند سال آینده.
اون خونه باغی که قراره خودم طراحیش کرده باشم و اون درختایی که قراره من بکارمشون و اون پسر بچه ای که قراره من بزرگش کنم
یه حسی بهم میگه که همه این کارا رو من به تنهایی باید انجام بدم. (بدیش اینه که میدونم از پس همه این کارا به تنهایی بر میام)
حقیقتا نمیتونم برای خودم یه همسر تصور کنم یه کسی که برای پسرم پدر باشه. نه اینکه عاشق نشم و عاشقی نکنم که آدم عاشق پیشه ای هستم. شاید چون نمیتونم زندگی با کسی که دوسش دارم رو تصور کنم. شاید چون میترسم از دوست داشتن آدما, چون میترسم از اعتماد کردن یا حتی چون میترسم از ترک شدن.

واسه همین همیشه تو آینده ای که برای خودم متصور میشم با پسری که به فرزندی قبول کردم تنهام و همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم. اینکه خودتو تو آیندت تنها ببینی اصلا جالب نیست واقعا

شاید بهتره همه اون چیزی رو که 4-5 ساله بهش فکر میکنم و تو ذهنم میسازمش دور بریزم و قبل از اینکه دیر بشه, از نو شروع کنم به تصور آیندم.

چیزی که هست  4 سال آینده سالهای سرنوشت سازین و اونان که همه چیز رو مشخص میکنن.

Advertisements

خیلی حرفا گفتنی نیست. خیلی هاش رو نمیگم و حتی نمینویسم و همین باعث شده مغزم از فشار فکرایی که ازش خارج نشده درد بگیره و نتونه فکر جدید وارد خودش کنه

یه جورایی هیچی از خاطرات خوب بچگی هام یادم نیست. آخه یه جورایی همیشه خاطرات بدم بیشتر از خوب ها بود
اصلا یه جورایی همیشه فکر کردم زود بزرگ شدم! زود یاد گرفتم که مثلا, این کار اشتباست انجامش ندم! اون یکی کار درسته اون رو انجام بدم
.
یادمه بابا همیشه سختگیر تر از مامان بوده برام, همیشه یه حساب ویژه ای ازش بردم و هنوز هم میبرم
تا جایی که یادمه, بزرگترین اشتباهی که تو بچگی هام ممکنه انجام داده باشم این بوده که یه بار به خواهر بزرگم گفتم «پدرسگ»! که به جون خودم نمیدونستم یعنی چی! وقتی گفتم تازه متوجه شدم که چی گفتم.
که خدا میدونه تا چند سال بعدش من اذیت شدم به خاطر همین یدونه فحش!
البته چیزای دیگه ای هم بوده, کارای دیگه ای هم کردم. اما شیطنت نبوده!
مثل وقتایی که از تو قلک مشترکمون با سوزن پول میکشیدم بیرون
یا وقتایی که یه عالمه از پسته های مغازه ی بابا رو تو نبودش میخوردم و پوستاشون رو سر به نیست میکردم
اما همینا بود! شیطنت به اون معنا نداشتم! یعنی کسی رو اذیت نکردم! یادمه از همون بچگی ها کنج تنهایی خودم رو داشتم. یه وقت هایی تو اوج سر و صدا و خوشحالی جمع رفتم و یه گوشه نشستم و خط خطی هایی که مثل نوشته ها کرده بودم رو داستان وار خوندم و فکر کردم.
از همون بچگی ها نیاز به دوست داشته شدن رو تو خودم میدیم. هرچند بهم کم توجهی نمیشد
اما من دنبال یه نوع خاصی از توجه بودم که هیچ وقت بهم نشد, هنوز هم نشده!
الان وقتی به بچگی هام فکر میکنم کمتر نکته ی خوشایندی ازش به یاد دارم.

به وضع بدی نمیدونم چم شده!
باز تمام سیستم روحیم بهم ریخته! از تمام اطرافیانم خستم
یه مشت آدم مغرور و از خود راضی اطرافم رو گرفتن, که حتی نمیشه بهشون توجه کرد. چون بلافاصله پشیمونت میکنن.
دوری و دوستی همه جا صدق میکنه.
باید فاصله ات رو با آدم ها حفظ کنی همیشه

صبح که بیدار شدم بازم خسته بودم. واسه همین بعد از یه ساعت کلنجار رفتن با خودم برای نخوابیدن, بازم رفتم زیر پتو.
یه ساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم سعی کردم روزه خوبی از امروز بسازم.
باغچه رو آب دادم, کاجم رو شستم و نوازش کردم , صبحانه خوردم و شعر خوندم و یکم ذهنم رو پالوندم. اما فایده نداشت.
بغضی که از دیروز تو گلومه رو نمیفهمم. اشکایی که دارن از چشمام میان بی دلیل نیستن اما دلیلشون واسه ریختن کافی نیست.
ازم خواسته شد که حرفام رو بزنم. اما نمیتونم. وقتی اشکام رو نمیتونم کنترل کنم چه توقعی از ذهنم میتونم داشته باشم واسه کنترل حرفام.

Blog Stats

  • 98 hits
Advertisements