داشتم به تصوری که از آیندم دارم فکر میکردم به همه اون چیزی که قراره باشم و داشته باشم. به همه دلخوشی ها و آرزوهایی که قراره محقق بشن تا چند سال آینده.
اون خونه باغی که قراره خودم طراحیش کرده باشم و اون درختایی که قراره من بکارمشون و اون پسر بچه ای که قراره من بزرگش کنم
یه حسی بهم میگه که همه این کارا رو من به تنهایی باید انجام بدم. (بدیش اینه که میدونم از پس همه این کارا به تنهایی بر میام)
حقیقتا نمیتونم برای خودم یه همسر تصور کنم یه کسی که برای پسرم پدر باشه. نه اینکه عاشق نشم و عاشقی نکنم که آدم عاشق پیشه ای هستم. شاید چون نمیتونم زندگی با کسی که دوسش دارم رو تصور کنم. شاید چون میترسم از دوست داشتن آدما, چون میترسم از اعتماد کردن یا حتی چون میترسم از ترک شدن.
واسه همین همیشه تو آینده ای که برای خودم متصور میشم با پسری که به فرزندی قبول کردم تنهام و همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم. اینکه خودتو تو آیندت تنها ببینی اصلا جالب نیست واقعا
شاید بهتره همه اون چیزی رو که 4-5 ساله بهش فکر میکنم و تو ذهنم میسازمش دور بریزم و قبل از اینکه دیر بشه, از نو شروع کنم به تصور آیندم.
چیزی که هست 4 سال آینده سالهای سرنوشت سازین و اونان که همه چیز رو مشخص میکنن.
دیدگاههای تازه